آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

اُور دُز :دی

جمعه 11 آذر 1390 ساعت 13:16

دیروز با دوستام رفته بودم بیرون ... ناهار و که خوردیم دیدیم یه نوشیدنی داغ توی این هوای سرد خیلی می چسبه . برای همین رفتیم نشستیم توی اولین کافی شاپی که دیدیم ... طبقه دوم یه پاساژ بود.

با اینکه جاش خیلی پرت بود ولی توش خیلی شلوغ بود.

بعد از یه چند دقیقه دور و برمون خلوت شد و کلا ما موندیم و یه میز دیگه که دور و برش چند تا دختر و پسر جوون نشسته بودن و از طرز صحبتشون با صاحب کافه معلوم بود که از دوستان نزدیکشن.

خلاصه ما همینطور که منتظرسفارشامون بودیم که یهو دیدیم ولوله ای از اون میز شلوغه به پا شد.

نگاه کردیم دیدیم یکی از پسرا سرشو گذاشته رو میز و بقیه هم دورش جمعن.

توی همین حین و بین یکی از دخترا بلند شد و آب قند به دست رفت سراغ پسره ...

آب قند رو که دیدیم دوزاری هممون افتاد.

آب قند حالشو خوب نکرد . برای همین دوستاش زیر بغل پسر رو گرفتن تا ببرن بشوننش یه جایی دیگه ...

نگام که به پسره افتاد دیدم صورتش یه پارچه قرمز شده . اصلنم توی این دنیا نیس و اگر کمک دوستاش نبود همونجا کف زمین پخش میشد.

بعد از گذشته یه ده دقیقه، با رسیدگیای صاحب کافه و صد البته حمایت های روحی- عاطفه ای دوست دختر پسره  ، حالش به ظاهر جا اومد و تونست چند کلامی حرف بزنه.

دیگه بقیشو نفهمیدم چون ازونجا اومدیم بیرون. ولی من همش به این فکر می کردم که چقدر فاصله بین مرگ و زندگی یک شخص کوتاهه.

و اگر اون پسر می میرد چه مرگ بی عزتی داشت.

اگر راستشو رو بخواید به نظر من فقط خوب زندگی کردن مهم نیست ... گاهی چجوری و به خاطره چی مردن خودش به تنهایی وزنه سنگینی برای سنجش کارنامه نهایی انسان می شه.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo