احوالیات
این نوشته کلن یکم از هر دریه ...پس زیاد جدیش نگیرید...
1- تازگیا عادت کردم به همه می گم جانم... الحمدالله زن و مرد هم نمیشناسم ... کلن همه جانِ من شدن ...
2- از آدمای سیریش بدم میاد ... اینا که هرجا هسی اونا هم هستن ... اینا که همیشه نگاشون رو شما زومه ... اینایی که بی خودی برات غیرتی بازی در میارن ... اییششش ... تنها چیزی که الان اصلن حس و حالشو ندارم همین مسخره بازیاست...
3- همونطور که نمی دونید من الان دو شبه خونه تنهام(ماماینا به خاطری کاری مجبور شدن برن مسافرت ولی امشب بر می گردن)... الان خود خدا هم میمونه که اِاِاِاِ ... این همون بچه فینگیلیه دیروزه که الان انقدر بزرگ شده ....
4- همکارم بهم میگه تو حتمن مُردادیی ... می گم چطور ... می گه از بس شیطونی و انرژی داری ... فک کنم روش نشد بگه از بس حرف می زنی ...
5- بابا من این دنیای مجازی رو دوس ندارم چون نمی تونم یسری چیزا رو اینجا نشون بدم... الان من اگه ذوق زده باشم چجوری اینو اینجا انعکاسش بدم...؟؟؟ فوق فوقش فقط می تونم حروفو بکشم یا پشت سر هم بنویسمشون... نوموخوام ... من دوس دارم یه چیزی رو با آب و تاب تعریف کنم که اینجا نمیشه .... الان ذوق زده نیستما کلن گفتم...
6-یه نصیحت ... اسیر آدمای دنیای مجازی نشین ... چون همه عین من و شما نسیتن که نیتشون با حرف و عملشون یکی باشه ... اوهههه انقدر هستن آدمای گرگ صفت ... هیچ دختر و پسر هم نمیشناسه ... همینجوری به اونی که با چش می بینی نمیشه اعتماد کرد دیگه چه برسه به ...
7- کارم خیلی سخته و سنگینه ... برای همین ممکنه بعضی وقتها درصد بی معرفتیم از حد مجازش بزنه بالاتر ... ولی خب خوب می دونم شما حتمن به بزرگواری خویش این بنده سراپا گناهکی رو خواهید بخشید ...
القصه...
بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود قصه ما راست بود...







